• انتشار: 17 دسامبر 2020
  • ساعت: 10:31
  • سرویس: برگزیده ها
  • کدخبر: 52108
پرینت
چگونگی مراسم تشييع جنازه و تدفين استاد رهنورد زرياب

تمام هزینه تدفین استاد زریاب ۱۵ هزار افغانی شد

از دستگاه صدا خبری نبود، سه یا چهار نفر قاری صاحبان را به داخل رهنمایی کردیم، آنها تلاوت را شروع کردند و ما دوستان استاد در یک قطار قرار گرفتیم و فخری چند تشک را از بازار آورد و در خالی گاه ها گذاشت. مدت چهل و پنجاه دقیقه قاری ها تلاوت کردند و ما می‌شنیدیم و از دوستان استاد خبری نشد.

استاد محمد اعظم رهنورد زریاب به عنوان استاد ادب فارسی از دوست های قدیمی ما بود و پس از بازگشت او از پاریس به کابل، همواره با وی نشست های دوستانه داشتیم.

این نشست های دوستانه نامنظم در خانه ما، گاهی در خانه مولانا صاحب و یکی دو نشست در خانه جاوید لودین برگزار شد.

اشراق حسینی، جاوید لودین، داکتر سید عسکر موسوی، صدیق الله توحیدی، شفیق پیام، فهیم دشتی، مولانا عبدالله، فاضل سانچاره‌کی، مبارز راشدی، باری سلام، اسحاق فایز، عبدالحمید مبارز، سنجر سهیل، حشمت رادفر و چند تن دیگر در این نشست ها حضور می‌یافتند.

زمانی که بشیر انصاری و استاد غلام سخی مصباح از بیرون کشور به کابل می‌آمدند، نشست ها رونق بیشتر می‌گرفت.

در این نشست ها به عوض بحث روی‌ ادبیات داستانی، مسایل معرفت شناسی، فلسفی و کلامی مورد بحث قرار می‌گرفت و هر که دیدگاه اش را بیان می‌کرد.

اختلاف دیدگاه ها در مورد هستی و جهان، سبب سردی روابط نمی شد، بل تصمیم گرفتیم تا این بحث ها ادامه یابد و تعداد دیگر نیز به آن افزود شود، اما به دلیل نیافتن جای مناسب نتوانستیم به این مأمول برسیم و برخی دوستان نیز فرصت حضور در این نشست ها را نداشتند.

این نشست ها، با شوخی و طنز نیز همراه بود و آخرین نشست دوستانه ما در ماه سنبله سال جاری در باغچه‌ی ما برگزار شد که استاد نشاط قبلی اش را نداشت به سختی راه می‌رفت و نشست و برخاست می‌کرد.

در این نشست گرچه بازهم بحث های داغ فلسفی صورت گرفت ولی من به خاطر که طبع استاد خوش شود بیشتر با وی شوخی و مزاح کردم و از رفتار های صادق هدایت که استاد به وی بسیار علاقه‌مند بود، انتقاد کردم و گفتم: استاد! صادق هدایت بی عقل بود!

مریضی استاد با گذشت هر روز بیشتر می‌شد. ده روز پیش از شدت گرفتن مریضی خود با من تماس مکرر می‌گرفت و به شوخی‌ می‌گفت مسوولیت روزنامه را به مکارم و سیده بده و تاریخ تو گذشته است.

چند روز بعد ناگهان توحیدی صاحب با من تماس گرفت و گفت که استاد را در بیمارستان امنیت بردند و در آنجا بستر شده و مورد مراقبت جدی قرار گرفته است و پرویز شمال، منوچهر فرادیس و خواهر زن او از وی پرستاری می‌کنند.

صبح همان روز من با توحیدی صاحب به بیمارستان امنیت رفتیم و دیدیم که وضع استاد خراب است و چشمان خودش را بسته است.

صدا زدیم استاد! استاد! چشمان اش را باز کرد، اما سخن زده نمی توانست.

پس از گذشت حدود بیست دقیقه استاد به سختی سخن زد، شعری را زمزمه کرد، خنده بر لبانش پیدا شد، با پرویز و توحیدی گفتوگو کرد.

استاد در همین لحظه نیز شوخی را با من آغاز کرد و باز هم تکرار کرد که مکارم و سیده کودتا می‌کنند و مسوولیت روزنامه را می‌گیرند و ترا تبعید می‌کنند.

من در پاسخ استاد گفتم که استاد! صادق هدایت بی عقل بود، استاد خندید و آرام شد.

استاد مرا به نزدیک خود خواست و دست اش را بلند کرد و گفت: مطهر من رفتنی‌ شده ام و از دنیا می‌‌روم.

توحیدی، پرویز و من استاد را دلداری دادیم و گفتیم هیچ چیز نمی شود. پس از چند روز صحت یاب می‌شوی، می‌بریم ترا خانه و رومان زن بدخشانی را تمام می‌کنی.

دوستان دیگر به عیادت استاد آمدند اما حال استاد بدتر شد و ما هم از اتاق بیرون شدیم.

در حویلی بیمارستان با توحیدی و پرویز در مورد شدت بیماری استاد صحبت کردیم و نگرانی ما افزوده شد.

من پیشنهاد دادم که باید یک ستاد زیر نام ستاد شفایابی استاد را ایجاد کنیم، توحیدی گفت که خوب نظر است، اما بهتر است که در این ستاد نماینده‌گان حکومت نیز شامل شوند و حکومت زودتر و بهتر می‌تواند زمینه فرستادن استاد را به کشور هند یا ایران فراهم کند.

فردای همان روز رفتیم به دفتر شیوای شرق، معین نشراتی وزارت اطلاعات و فرهنگ که از دوستان ما است، موضوع را با وی در میان گذاشتیم، وی استقبال کرد و من گفتم که پیشنهاد آماده شود.

وزارت فرهنگ پس از گذشت دو روز به ما گفت که ریاست جمهوری می‌خواهد یک صندوق مالی به فرهنگیان کشور ایجاد کند و از آن صندوق در هنگام ضرورت، فرهنگیان را مساعدت بدارد.

برداشت من از این پاسخ چنین بود که باید دنبال نخود سیاه برویم و حکومت از این امر مهم شانه خالی کرد.

استاد را بردند به بیمارستان بگرام و پس از گذشت سه یا چهار روز دوباره تن بیمار او را آوردند به بیمارستان چهارصد بستر. پرویز برای ما گفت که وضع استاد بدتر شده است. یک بار توحیدی هم به بیمارستان رفت ولی استاد از حال رفته بود.

دختر استاد خانم شبنم از فرانسه به کابل آمد و در بیمارستان پرستاری استاد را آغاز کرد به دنبال او خانم وی سپوږمی زریاب نیز به کابل رسید، اما وضع استاد بدتر و وخیم شده می‌رفت.

پنجشنبه شب (۱۸) قوس پرویز با من تماس گرفت و گفت که وضع استاد بسیار وخیم شده و منتظر هر واقعه باشیم، من گفتم که تلیفون من فعال است.

در همین شب چون منتظر خبر بد بودم، خواب نکردم، ساعت پنج صبح ۱۹ قوس پرویز برایم پیام فرستاد که استاد ما را ترک کرد، پس از گذشت چند لحظه تماس گرفت و گفت که هرچه عاجل به بیمارستان بیایید.

من پس از وضو خواستم نماز صبح را بخوانم وانتظار داشتم که وقت نماز داخل شود، اما پرویز گفت که وضع ما خراب است هرچه عاجل به بیمارستان بیایید.

من آماده حرکت شدم و به سرعت به خانه توحیدی خود را رساندم، وی را گرفته به بیمارستان رسیدیم و با خانواده استاد و پرویز که می‌لرزیدند و اشک می‌ریختند، مقابل شدیم، آنها گریه کردند و ما تسلیت گفتیم، پرویز روبه من کرد که چه کنیم؟ موتر من به داخل بیمارستان اجازه یافته بود، من خانواده استاد و پرویز را گرفتم، پرویز در دروازه بیمارستان پایین شد و خانواده استاد را به سرک نهم تایمنی بردم و برای آنها پیشنهاد دادم که بهتر است به خانه خود شان در مکروریان بروند و برای مراسم آماده‌گی بگیرند و من تصمیم گرفتم تا قبر را در قبرستان شان در شهدای صالحین آماده کنم.

شبنم و خانم وی را با خود به شهدای صالحین بردم تا محل دفن و حضیره شان را برایم نشان بدهند، محل دفن پیدا شد، جای قبر را به قبر کن نشان دادیم و توحیدی دو هزار و پنجصد افغانی براب قبر کن پیش پرداخت کرد.

من و توحیدی در همین مدتی که از بیمارستان به قبرستان رسیدیم با برخی از دوستان استاد تماس گرفتیم که باید به بیمارستان چهارصد بستر بروند. حسین فخری از دوستان نزدیک استاد به بیمارستان رفت و موضوع را به اسحاق فایز نیز در میان گذاشتم. وی بعد‌تر گفت که پول کرایه موتر را نداشتم، خانمم را به خانه همسایه روان کردم، مبلغ پنجصد افغانی از همسایه قرض گرفت و به بیمارستان آمدم.

من مکرر از استاد فایز معلومات می‌گرفتم که آیا کسی‌ به بیمارستان آمده است، گفت تا اکنون هیچ کس نیامده.

توحیدی زمانی که با لطف الله نجفی زاده مسوول طلوع نیوز تماس گرفت که شما در کجا استید؟ وی گفت که در بیمارستان است، ولی استاد فایز که در بالای تابوت استاد قرار داشت گفت که وی را ندیده است.

ما دوباره به بیمارستان رفتیم، داکتر معالج وی آقای رامز رایان مسأله شست و شوی و تکفین را تمام کرده بود و تن بی جان استاد در تابوتی قرار داشت و آماده خواندن جنازه و دفن بود.

ما ساعت دوازده مراسم جنازه را اعلان کردیم و منتظر بودیم که تمام دوستان به بیمارستان بیایند و با شکوه جنازه استاد را تشییع کنند.

لحظه ها سپری شد ولی از دوستان استاد خبری نشد، نجفی زاده مسوول طلوع نیز ساعت ده به بیمارستان آمد، پس از آن داکتر صاحب عبدالله رسید، دعا کرد، از ما توضیح خواست و دوباره برگشت.

پس از آن سرپرست وزیر فرهنگ طاهر زهیر و شیوای شرق معین نشراتی به بیمارستان رسیدند و به ما اطمینان دادند که همه تدابیر گرفته شده و ممکن وزیر حج و اوقاف نماز جنازه آن را ادا کند و یا مولوی حبیبالله حسام. به دنبال آنها، غضنفر مشاور فرهنگی رییس جمهور به بیمارستان آمد، اما کرسی هایی را که مسوول بیمارستان در مقابل تابوت استاد گذاشته بود، همه خالی بودند و انتظار دوستان استاد را می‌کشیدند ولی تا آخر خالی ماندند و کسی نیامد! با آن هم من، توحیدی، افسر رهبین، قریشی و فایز انتظار آمدن دوستان استاد را می‌کشیدیم.

قطعه تشریفات آماده شد و ییش ازاین جنرال صاحب داکترضیا ریس عمومی ارتش دستور همه آماده گی ها را به بیمارستان داده بود و ما با چند تن دیگر و خانواده استاد، جنازه استاد را از بیمارستان بیرون کردیم و به طرف عیدگاه روان شدیم. من فکر می‌کردم دوستان استاد به عیدگاه حضور یافته اند، اما زمانی که به عیدگاه رسیدیم تعداد اندکی آمده بودند.

جنازه را گذاشتیم ولی از وزیر حج و اوقاف ویا ملایی که جنازه بخواند خبری نشد.

به سرپرست وزیر فرهنگ گفتم که نماز را خودم می‌خوانم، همین که آماده شدم یک ملا پیدا شد و نماز جنازه را خواند و به طرف شهدای صالحین حرکت کردیم.

قبر آماده شده بود و تعداد دیگر به قبرستان آمدند. تا هنگام دفن، من از خانم رویا سادات خواهش کردم که مسوولیت فاتحه خانم ها را در سالون شهرنو بگیرد، وی به من اطمینان داد و گفت مشکلی نیست. جنازه دفن شد و همه به خانه های شان رفتند.

فردای آن روز برای فاتحه آماده‌گی می‌گرفتیم، در شبکه های اجتماعی زمان فاتحه را اعلان کردیم. من به وزارت فرهنگ رفتم و سرپرست وزارت و معین نشراتی به من اطمینان دادند که همه ترتیبات گرفته شده است، عیدگاه آماده است و شما نگران نباشید، من به دفتر توحیدی رفتم و ساعت دوازده چاشت را نشان می‌داد، گفتم که باید ما وقت تر به عیدگاه برویم، ساعت حدود یک پس از چاشت من، توحیدی و پرویز به دروازه عیدگاه رسیدیم، حسین فخری در دم دروازه عیدگاه نمایان شد و گفت که دروازه مسجد مسدود است. با محافظ مسجد تماس گرفتیم، اما وی گفت که ما آماده نیستیم و کسی به ما اطلاع نداده است.

نگران و وارخطا شدیم، اشراق حسینی و اسحاق فایز نیز دست و پاچه شدند.

فوراً با شیوای شرق، توحیدی تماس گرفت و موضوع را با وی در میان گذاشت.

شرق گفت که مسوولیت را لطف الله نجفی زاده برعهده گرفته بود، توحیدی به وی گفت با نجفی زاده خود ما صحبت می‌کردیم پس شما چه کردید؟ پاسخی نداشت و نجفی زاده هم مبایل اش را خاموش کرده بود.

دروازه را باز کردیم، داخل مسجد فرش نداشت، از محافظان خواهش کردیم که فرش های مسجد را به ما نشان بدهند.

توحیدی و اشراق حسینی با کمر آسیب دیده، فخری، فایز، عزیز آریانفر، افسر رهبین و چند تن دیگر فرش های مسجد را پهن کردیم ولی عرق خجالت و شرم از سر و روی ما جاری شده بود.

از دستگاه صدا خبری نبود، سه یا چهار نفر قاری صاحبان را به داخل رهنمایی کردیم، آنها تلاوت را شروع کردند و ما دوستان استاد در یک قطار قرار گرفتیم و فخری چند تشک را از بازار آورد و در خالی گاه ها گذاشت. مدت چهل و پنجاه دقیقه قاری ها تلاوت کردند و ما می‌شنیدیم و از دوستان استاد خبری نشد.

یونس قانونی، طاهر زهیر سرپرست وزارت فرهنگ و بعد‌ها شیوای شرق آمدند، دعا کردند و برگشتند. شرق تا آخر در مسجد بود، تعدادی اندکی دیگر رسیدند و ساعت سه پس از چاشت فاتحه تمام شد و با گردن های خمیده و شرم و خجالت و سکوت به خانه های خود رفتیم.

فاتحه خانم ها در سالون شهرنو نیز همین قصه را داشت، خانم حمیرا قادری به توحیدی گفت که از شروع تا آخر فاتحه گریه کردیم و از دوستان استاد خبری نبود.

تمام هزینه تدفین استاد مبلغ حدود پانزده هزار افغانی شد.

میر حیدر مطهر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.