• انتشار: 9 ژانویه 2020
  • ساعت: 12:53
  • سرویس: اجتماعی
  • کدخبر: 40725
پرینت

این چه پایتختی ست! فقط می کشند!

داستان زندگی در کابل بسیار عجیب و تلخی است: کابلی که زمانی شهروندانش برای خرید روزنامه در صفوف طولانی در پل باغ عمومی می ایستادند و رئیس جمهورش با موتر(ماشین) شخصی بدون بادی گارد برای خرید ترکاری و کجالو به بازار می آمد اکنون به قتلگاهی برای مردم بدل شده است.

عبارت «کابل جان» را هر افغانی که بشنود از شدت غرور و خوشحالی دست از پا نمی شناسد و بی درنگ چشم هایش را بسته و روزهای خوش پایتخت کشوری به نام افغانستان را به یاد می آورد: روزگاری که سرک ها قیر بود و هوای پاک از سوی دریای کابل می وزید و مشام هر عابری را نوازش می داد.

روزهایی که مردم باسواد و فهیم کابل جان برای خرید روزنامه های چاپ آن روز در صفوف طولانی می ایستادند، برای تماشای فیلم به سینما می رفتند، دختران دانشجو دسته دسته و در حالیکه لبخند بر لب داشتند به سوی پوهنتون کابل که با آن درختان سربه فلک کشیده اش بدون شک گوشه ای از بهشت به شمار می رفت، در حرکت بودند، بایسیکل سواران از کنار سرک به سوی مقاصد خود رکاب می زدند و زیر لب شعر می خواندند، نوجوانان و جوانان مکتبی در حالیکه بگ هایشان را بر دوش انداخته بودند و لباس هایی تمیز و پاک بر تن داشتند مصروف کسب علم و دانش بودند!

اما در یک چشم به هم زدن همه چیز تغییر کرد….!

اکنون ورق برگشته است: پل باغ عمومی خسته است و شانه زیر این همه غم و درد خم کرده است: از صف مردم برای خرید روزنامه که خبری نیست هیچ که عده ای کتابفروش در کنار سرک چشم به مردم دوخته اند که یکی پای پیش بگذارد و کتاب های آنان را بخرد: کتاب هایی که رنگ و رو رفته است و به قول خود کتابفروش ها از پاکستان درست مانند ماشین کچالو و بادمجان رومی به صورت انبوه با کامیون وارد می شود. کابل اکنون پایتختی شده است که هیچ مرز فرهنگی ندارد! هرچه دلتان می خواهد وارد کنید و به اذهان این مردم تزریق نمایید!

داستان سردمداران کنونی که بماند! کاروان رئیس جمهور، معاون رئیس جمهور، وزرای خودی و حتی روسای برخی ارگان های دولتی همه و همه هیچ توجهی به مردم و وضعیت اسفبار آنها ندارند. کافی ست چند روزی در کابل زندگی کنی و حرف مرا با ته قلبت درک کنی! وقتی این کاروان ها عبور می کنند، زندگی تعطیل می شود! عشق سیاسیون و اربابان قدرت در افغانستان حکومت است نه خدمت!

اکنون که زمستان است، همانند بسیاری از زمستان های سال های قبل در یک و نیم دهه، دودکش های ساختمان ها و منازل تنها دود زغال در هوا رها می کنند: صبح و عصر کابل در میان دود فرو می رود و به سختی می شود همدیگر را پیدا کرد چه برسد به اینکه سراغ اکسیژن را بگیری! این هوا دیری نخواهد گذشت که مردم را یکی پس از دیگری از پای درآورد و نیازی به لشکر طالب برای انفجار و انتحار برای از بین بردن مردم نباشد!

در طرف دیگر شهر اما داستان تلخ تری جریان دارد: صدها انسان نیمه جان و خمار به شکل مارهای سمی در زیر یک پل که در نقطه کلیدی شهر واقع شده و پل سوخته نامیده می شود، دورهم جمع شده اند، در یک هماهنگی کامل اجتماعی برای خود تشکیل داده اند و هر وقت دلشان خواست دود می کنند و دود می کنند! البته منظورم سوزاندن زغال سنگ و لاستیک و چوب در بخاری نیست، جنس دود اینها از نوع مواد مخدر است. این معتادان در زوز آرام هستند اما به محض اینکه هوا روبه سیاهی رفت به دزدانی خطرناک تبدیل می شوند و کسی جرأت عبور از پل سوخته به سمت دشت برچی را ندارد. مردان شاید بتوانند عبور کنند اما زنان و دختران و اطفال به هیچ وجه حتی در خواب هم نمی توانند تصور کنند که با تاریک شدن هوا بتوانند از پل سوخته به سوی برچی عبور کنند!

در کنار معتادینی که شب ها به دزد تبدیل می شوند گروه خطرناک دیگری به نام دزدان مسلح به سلاح گرم نیز در کابل با تاریک شدن هوا و در برخی موارد حتی در روشنی روز نیز وجود دارد. کافی ست در تاریکی هوا در انتهای یک سرک بن ببست یا یک سرک نیمه روشن شما را ببینند، دیگر حق انتخاب نداری، یا باید هرچه داری و نداری را تحویل بدهی و راهت را کشیده بروی یا اینکه جان شیرین را فدای مال و اموال خود کنی! همان داستانی که برای علی سینای ۲۲ ساله در هفته قبل اتفاق افتاد: علی سینا کامپیوتر و موبایل خود را لازم داشت، تحویل دزدان نداد و کشته شد.

یا داستانی که برای محمد رفیع، استاد دانشگاه، شب گذشته اتفاق افتاد. این استاد دانشگاه به طور معجزه آسایی نجات پیدا کرد و در حالیکه گلوله دزدان و سارقین مسلح به نزدیک قلبش اصابت کرده بود جان سالم به در برد. در یک ماه گذشته این دومین مورد است که در آن شهروندان کابل مورد حمله دزدان مسلح قرار می گیرند.

صاف و پوست کنده بگویم! این چه قسم شهر و چه قسم حکومت است: از یک طرف آلودگی هوا می کشد و دولتمردان در موترهای کولر دار و قصرهای شیک خم به ابرو نمی آورند، از سوی دیگر معتادان و دزدان مسلح برای پیسه و مال و اموال مردم کمین کرده اند، از سوی دیگر طالب می کشد، آن طرف تر داعش می کشد!

به نظر شما آیا این شیوه حکومت کردن است؟ آیا بهتر نیست بگوییم افغانستان امروز را برخی از برخی دیگر کنترات گرفته اند. در این سرزمین مردم چوب های آتش اند. مردم بیچاره اند! مردم تنها شب و روز باید فریاد بزنند که این «چه قسم زندگی ست که برای آنها جور کرده اید! این چه قسم حکومت و دولت داری ست!»

پلیس کابل می گوید در یک ماه گذشته ۱۰۰ قضیه جرمی و جنایی به ثبت رسیده و ۲۰۰ مظنون در این ارتباط دستگیر شده است. از ۱۲۰ قضیه جرمی گزارش شده ۸۳ مورد بررسی شده و ۳۹ مورد دیگر تحت بررسی ست.

به نقل از منابع امنیتی روزانه ۳۰ تا ۵۰ نفر در کابل در ارتباط با دزدی و دیگر جرایم دستگیر می شوند.

با درنظرداشت این آما و ناتوانی دولت در تامین جان مردم بدون شک اضافه نخواهد بود اگر بگوییم کابل به یک دزدخانه کلان تبدیل شده و هرکس به توان زور خود می دزدد و می برد و می خورد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.